لوگوی وب پایین است
آفرینش خدا

آفرینش خدا

هرچی دلت بخواد...اینک مریم آفرینش میاید با کلی امکانات و مطالب جالب بله

sheklakantick2.blogfa.com

این وب جدید شکلک آفرینشه( شکلک برای وبتون )که اگه بتونم بهترش کنم اگر بتونم

[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 19:50 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(0) ]

 سلام و 100تا سلام خدمت دوستان آفرینشی بعد از 100 سال اومدم

آنقدر رادیو پیام درمورد مسکن مهر میگه که آخرش باید زد تو مخ رادیو!!

همه میدونند که رادیو پیام از اسمش هم مشخصه که اخبار میگه الاغ عمو فرج الله هم میدونه که برای اخباره...

ما که مخ کاسه ای نیستیم که نفهمیم برای چیه هان؟

مخ کاسه ای

آخر میدونید چیه امروز که پنجشنبه هستش چند بار اول در صبح

هر وقت این خوشگله یعنی رادیو رو میزدیم (خب رادیو پیامه دیگه) همش درموردمسکن مهر گفت

آی مامانم حرصش دراومده بود میگفت:چندی میگن مسکن مهر ...        مسکن مهر مسکن مهر مسکن مهر

 

[ پنج‌شنبه 30 بهمن 1393 ] [ 19:47 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(4) ]

سلام به  کسانیکه با آفرینش همراه بوده و هستند و انشاءالله خواهند بود...

تاحالا دقت کردید بین 2 کلمه ی   نارنجی  و نارنگی؟ نارنجی و نارنگی؟

بین این دو کلمه شباهت و تفاوت زیادی نهفته است

یعنی این احتمال رو دارند که نارنجی از نارنگی یاد گرفته یا بالعکسش!! جالبه نه

هرشب اگه دقت کنید چندتا سریال نشون میده و مامانم طرفدار پروپاقرصشونه

یکیشون که همه چیز آنجاست کانال 3 ... دیگری حانیه کانال 2 ... آخری هم  گذر از رنج ها کانال 1

شماها کدوم یکیشونو بیشتردوست دارید؟ لطفا"در قسمت نظرات جواب را بدهید...

من منتظر شما میمانم

 

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 22:30 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(0) ]

دوستان گل آفرینشی سلام این کدی که میبینید رو خودم اختراع کردم کد افکت لینک هستش برای زیبا کردن لینک های وب و سایته که وقتی موس روی لینک ها برود شکل عکس مورد نظرتون پیدا میشه آدرس عکس مورد نظرتونو بزارید مکانی که من مشخص کردم همین و تمام مثلا منو باش میخواستم در وب شکلک آنتیک2 بزارمش...راستی نظر یادتون نره

 

 <center>

<p></p><a href=" http://sheklakantick.parsiblog.com" target="_blank"><img src="http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/03/images/55/a.gif" title="daryafte code => http://sheklakaantick.parsiblog.com/"/></a>
<style>
a:visited{color:#000000;text-decoration: none}a:hover{background:url(آدرس عکس );text-decoration: none}
</style>
<P><A href="http://maryamafarinesh.loxblog.com/" target=_blank><SPAN
style="FONT-WEIGHT: 600; TEXT-DECORATION: none"><FONT 
color=#6663d>مریم آفرینش
</FONT></SPAN></A></P>
</center>
 
اگر بدزدید وبرای خودتان یا از طرف خودتان به نمایش بگذارید مدیون میشوید

                                                               کپی با ذکر منبع

[ دوشنبه 06 بهمن 1393 ] [ 18:11 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(1) ]

                    شیرینی

                           ادامه مطلب بروید  شکمو


ادامه مطلب

[ یکشنبه 05 بهمن 1393 ] [ 15:58 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(1) ]

 راستی دوستان میخوام از این به بعد مطالب جالبی رو به مطالب وب اضافه کنم با آفرینش همراه باشید

                      ویتامین E

[ یکشنبه 05 بهمن 1393 ] [ 15:24 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(0) ]

 سلاااااااااااام به آفرینشی ها خوب که هستید؟

یه خبر ناراحت کننده براتون دارم که خیلی ها میدونند متاسفانه تیم فوتبال ایران باید برگرده به وطنش و تا 4 سال خدانگهدار ...

یکی از عراقی های نامرد دوپینگ کرده بود تو بازی و با این که دوپینگ کرده بود تیمشون شانس آورد و حذف نشد!!

حالا آبجیم خیلی حرص خورد و میگفت که همش تقصیر داوره بود با اون داوریش ولی الان میگه فقط تیم ملی ایران...!!

واقعا" تیم ما معرکه بود و خوب بازی کرد میدونید مادرم چی میگه:حتما حکمتی داشته خدا ...

                                         فوتبال ایران

 

[ یکشنبه 05 بهمن 1393 ] [ 15:08 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(0) ]

 سلام به دوستای گل آفرینشی           خوبی ی ی ی ید؟

از نظراتتون خیلی ممنونم بییییییییییییییینهایت

از اونجایی که ما  می خواستیم مثلامرغای کاکلیه قشنگ از سوز و سرمای زمستون در امان باشند و برای همین

تصمیم گرفتیم ببریمشون خوابگاه زمستانی یعنی زمین صحرایی دایی اسماعیل!!

واز شانس بد لی لی لی لی یکی از خانم های مرغ مریض بود که از همون روز اول من شک کردم

ولی چه فایده ایکاش منصرف میشدم همون روز اول

به دایی اسماعیل هم گفتم که:دایی اینها بیرون لونه اندسردشون میشه نیارشون بیرون  (ولی به گوش دایی نرفت )

خلاصه مرغکم از مریضی مرد و  دایی اسماعیل بنده به جاش مرغ دیگری بهم داد که بعدا معرفی خواهم کرد...

 

[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 13:44 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(0) ]

سلام

بعد از مدتی طولانی اومدم اما غم بزرگی تو دلم نشسته 

 قضیه اش مفصله باید از اینجا شروع کنم که...

.

.

.

.

.

.

.

.

هی ی ی ی ی ی ی ی ی لولود و لی لی لی لی هم رفتند مسافرتمرغ


می پرسید   کی ...؟ کجا ...؟

خب دیدیم سردشون شده گفتیم باید فکری به حالشون بکنیم توی این سرما آخر می دونید چرا؟

مادربزرگم درسال های گذشته یکی از مرغ هاش به خاطرسرما چوب شد.


خب چرا عاقل کند کاری که بعد بخورد پشیمانی

ولی متاسفانه برای من برعکس شد دقیقا


من هم تصمیم گرفتم اونها رو بفرستم مسافرت و عکس العملشونو ببینم

برای همین با هم راهی شدیم به سوی خوابگاه زمستانی مرغ های دایی اسماعیلم!!!


لولود:ما توی این جعبه ی کوچیک داریم له میشیم مریم جون...آخ کله ام

لی لی لی لی عصبانی:اه...لولود... برو اونورتر اگه این همه چاق نمیشدی الان مزاحم من نبودی...

لولود:به نظر تو اونا چه ریختی ان؟

لی لی لی لی:حالا هر شکلی...مهم شوهره...

لولود:مگه اونجا چندتا شوهره؟

لی لی لی لی:هی ی ی یکم یواش تر برو...چمیدونم لولود


مثلا دلم میخواست با آب و تاب فراوان اینو براتون بنویسم و کشش بدم

رسیدیم صحرای دایی اسماعیل!!

و خانم ها و آقایون بیرون اومدند و مشغول نهار خوردن شدند!!

من جعبه ی لولود و لی لی لی لی رو گذاشتمش رو زمین...

مرغام

لولود با ترس فراوان:ها.....ای وای دشوییم اومد بهتره بریم خونمون

لی لی لی لی:وااااااااااااااای اونا چقدر شبیهه ماان...

لولود با حسرت:من تا حالا دوست نداشتم...

لی لی لی لی :کی می خواد حالا با اینا دوست بشه اوووووووووووووووووووه

لولود:استرس همه ی بدن مرا فراگرفته است...

لی لی لی لی:ادبیاتت قوی بوده ما نمیدونستیم؟

لولود با کمی خنده:شانسکی اومد تو دهنم...

جوجه

لی لی لی لی:من رفتم جلو برای آشنایی با آقایون

لولود:من هم یواش پشت سرت میام...

لی لی لی لی با تعجب زیاد:وااااای لولود چقدر دونه...!!

لولود با حرص:بدو تا تموم نکردن اینا...همش ماله منه...

لی لی لی لی که داشت قلبش میومد در دهنش از ترس:لولود این کیه داره به طرفم میاد...!!...مثل اینکه خیلی عصبانیه؟!؟

کاکلی:فک کردی میتونی خودتو تو دلشون جا کنی لی لی لی لی؟

مرغام

منو باش می خواستم باحال ترش کنم اینطوری شد

لی لی لی لی

 

 

مرغ

این زمانی هست که لولود و لی لی لی لی از وحشت خانم ها و آقایون کنار رفته اند...

 

مرغام

حنایی خانم:ببیییییییییییین یه قدم دیگه بزاری مغزتو ترکوندم

 

مرغام

گیروو خانم با حالتی متکبرانه:تو فک کردی خیلی خوشگلی نانازی؟

لی لی لی لی نمیخواد کم بیاره:میزنم تو مخت پرات دران مشششکی

مرغام

گیررو خانم با تعجب:هکی...چی شد ضایع شدی؟

لی لی لی لی :نخیر... حوصله ی قیافتو نداااارم... ایش 

مرغام

گیررو خانم با کمال تعجب:به به چیششششششششششششم روشن اومدی طرفداری خوشگل؟

لولود با چشم غره حسابی:بی ریخت... آبجیمو ول کن

لی لی لی لی:ببین آبجی لولودم هیکلی داره اندازه فیل ...یهو پاشو که روت گذاشت چییییییی؟ نیستی...

چه مرگتونه؟

 

مرغام

خروس قرمزی جوان شماره 1:آی ی ی ی چته ؟چشات دراومده از کاسه خوشگل دیدی؟

گیررو خانم از وحشت:ببخشید آقایم

لولود :هااااااااااااااااااااااااااااان چیه ؟موش شدی 

گیررو در حال ترکیدن:میکشمت خوشششششششگل

لی لی لی لی با خوشحالی:به به به شووهر به این میگن چه با وفااااااااااااا

خروس قرمزی جوان شماره 1:چاکرتم مخلصتم عزیزم امست چیه؟

لی لی لی لی :لی لی لی لی ام

خروس قرمزی جوان شماره 1:به به به مرام اسمتم کی بیام خاستگاری؟

لی لی لی لی:شب باید فکرامو بکنم...

مرغام

لولود که تعجب کرده بود:لی لی لی لی این واقعا شووهره؟

لی لی لی لی:دوتا دیگه هم هستن حالا...باید ببینم کدوم باوفاترن...

لولود:چه پااااااااااهااااااایی؟؟؟

مرغام

خروس باغیرت:چه زیبا ان چه جذااااااااااااااااب ان چه ملنگ چه قشنگ

خروس باغیرت:اون چاقالوی بامزه ی کاکلی پر از پر رو ببین هه هه هه

کاکلی با خودش:فک کرده میتونه نظر باغیرتو  جلب کنه...عمرا...من خوشگلترینم نمی زارم ازم بگیریش

مرغام

لی لی لی لی:لولود بازم سروکله اش پیداشد لولود...

لولود:بریم این الان آتیشش خیلی پره

لی لی لی لی:کجا الان؟...یعنی میخوای فرار کنیم؟

لولود:تو راه بهتری داری؟ این الان اونقدر عصبانیه که با یه نکش درجا ما رو به ملکوت اعلاء میبره...

گیررو خانم عصبانی:مییییییییییییییییییییییکشمتون...

 

مرغام

گیررو خانم که داره میترکه:چیشاتو از کاسش بیرون میارم خوشگل

لولود بیچاره:لی لی لی لی بدو گاومون زایید

لی لی لی لی:بریم اونجا...آره اونجا خوبه

مرغام

لولود با کمی اضطراب:آبجی لی لی فکنم گممون کردش

لی لی لی لی:آره دارم میبینمش خروس باغیرت الان زد تو مخش

لی لی لی لی: چشاتم که بابا قوری میبینه لولود

لولود:چطور آبجی؟ آهااااان... خب پرا نمیزارن درست ببینم آبجی

مرغام

لی لی لی لی:فدات شم این عکس گرفتنات تموم نشد؟

مریم جون با خنده:دیگه تموم شد مرغک من

لی لی لی لی بدرود

 

 

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 08 دی 1393 ] [ 21:41 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(0) ]

سلام به آفرینشی های خوب و باصفا

Little animated dancing rose flower  ازاین که میایید و نظر می دهید و منو خوشحال می کنید ممنونمLittle animated dancing rose flower

یه خبر خوش داررررررررررررررررررررررررررررررم...

نی نی

یکی داشت صدام میزد

مامان:مریم خاله منصوره درد زایمانش گرفته

من برم باهاش همراهش باشم

من که مست خواب بودم دوباره رفتم تو خواب

.

.

ن

.

.

بلندکه شدم ساعت 3 بامداد بود

گرسنه بودم

رفتم بیسکوئیت خوردم

وبعد راز و نیاز با پروردگارم...

.

.

ن

.

.

ساعت 4 بامداد بود که خوابیدم

بلند شدم اولین فکری که کردم زنگ زدن به حمیده بود...

حمیده خوشحالیشو ابراز کرد و

بعد من بعد از چند دقیقه زنگ زدم به زهره

آبجی زهره هم حوصله ی تعریف طولانیه منو نداشت

با بی حوصلگی گفت:حالا نمی خواد  انقدرتوضیح بدی...

.

.

ن

.

.

من که همیشه معتاد چایی هستم دیدم چایی نداریم

دست به کار شدم و چایی دم کردم

هنوز دم نکشیده بود که ریختم تو استکان

رنگ بی رنگ اون حالمو بهم زد.

آهان یاد حمیده افتادم!!!

.

.

ن

.

.

رفتم پایین خونه ی حمیده

بهش گفتم:حمیده چایی می خوام 

چایی ندارید؟

حمیده نگاهی بهم انداخت و گفت:چرا داریم

گفتم:چایی دم کردم ولی بی رنگه...

.

.

ن

.

.

حمیده گفت:تازه دم کردی می خوای به این زودی آماده بشه؟

ریختی تو استکان چه کنی؟

من که یک لیوان چای ریخته بودم گفتم :خب فکر کردم دم کشیده

بعد از این که خوردم یدونه دیگه با شکر خوردم

خیلی حال داد چون من خیلی با شکر نمی خورم

.

.

ن

.

.

حمیده :زنگ بزنم به مامان ببینیم چه خبره

مامان هم پشت تلفن به حمیده توضیح داد منم شنیدم...

 

(حرفهای مادر)

اونجا رفتیم خاله رو ساعت 3بردنش برای عمل

نی نی کوچولوش از دختر اولیش یعنی مریم درشت تره (در نوزادیشون)

نی نی

زایمانش سزارین بود

وخیلی حرفهای دیگه...زبان درازی


 

 

بچه خیلی پاکه ...کوچولوهه از اون دنیا سفر کرده                                                                                           

ولی ایکاش نمیومد به دنیای کثیفی که الان توش هستیم                                                               

چون خیلی ها ناپاک هستند ...کودکان خیلی ناز و پاک هستند                                

اما ما هستیم که اونها رو از پاکی به بدی ها میسازیم                                    

آدم های دور وبر خیلی تاثیر می گذارند..                                            .

چه خوبه به بچه ها خوبی رو یاد بدیم که بد نشن از همون کودکی

که بعد قلبشون تیره نشه به خاطر بدی ها...                

که ما پشیمون نشیم                        

ندیشب با مامانم رفتیم نی نی رودیدیم ن

ریز و ناز و کوچولو بود مثل یه عروسک

دستاش به اندازه ی یک انگشت ادم بزرگه!!!

 

 

 

فقط نظر یادت نره آفرینشی

 

همه اونایی که وبو میبینند آفرینشی هستند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 14:45 ] [ maryamafarinesh ]

[ ارسال نظر(1) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران